العلامة المجلسي
51
جلاء العيون ( فارسي )
پدر سلمى در ميان آن گروه بود مبادرت نمود به جواب ، گفت : شمائيد ارباب عزّت و فخر و شرف و سخاوت و فتوّت و جود و كرم ، و آن كريمه كه شما خطبه مىنماييد دختر من است ، آن ملكه به اختيار خود است ، ديروز با زنان اكابر قبيله به سوق بنى قينقاع رفته است ، اگر در اينجا توقّف نماييد مشمول عنايت و كرامت ما خواهيد بود و اگر به آن سوق تشريف مىبريد مختاريد ، اكنون بگوئيد كدام يك از شما خواستگارى او مىنمايد ؟ گفتند : صاحب اين نور ساطع و شعاع لامع كه چراغ بيت اللّه الحرام است و مصباح ظلام و صاحب جود و اكرام هاشم بن عبد مناف ، پدر سلمى گفت : به به ، به اين سبب بلند پايه شديم و سر به اوج رفعت كشيديم و رغبت ما به او زياده است از رغبت او به ما ، و ليكن چون او ملكه به اختيار خود است با شما مىرويم به سوى آن سوق ، اكنون فرود آئيد اى بهترين زوّار و فخر قبيلهء نزار . پس ايشان را با نهايت عزّت و مكرمت فرود آورد و به انواع ضيافتها و كرامتها ممتاز گردانيد ، و شتران نحر كرد و خوانهاى پاكيزه براى ايشان ترتيب داد ، جميع اهل مدينه و قبيلهء اوس و قبيلهء خزرج براى مشاهدهء نور جمال هاشم بيرون آمدند ، و علماى يهود را چون نظر بر آن نور افتاد جهان در ديدهء ايشان تيره شد زيرا كه در تورات خوانده بودند كه اين نور از علامت پيغمبر آخر الزّمان است ، پس از مشاهدهء اين حال ملول و گريان شدند ، و عوام ايشان سؤال نمودند از ايشان كه : سبب گريهء شما چيست ؟ گفتند كه : اين علامت آن كسى است كه به زودى ظاهر شود و خونها ريخته شود ، و ملائكه در جنگ او را مدد كنند ، در كتابهاى شما نام او « ماحى » است و اين نور اوست كه ظاهر شده است ، پس ساير يهود از استماع اين خبر گريان شدند و همگى كينهء هاشم را در سينهء خود جا دادند ، و از آن روز عزم بر اطفاء نور آن حضرت نمودند . چون روز ديگر صبح طالع شد ، هاشم اصحاب خود را امر كرد جامههاى فاخر پوشيدند ، و خودها بر سر گذاشتند ، و زرهها در بر كردند ، و علم نزار را بلند كردند ، و هاشم را در ميان گرفتند مانند ماه در ميان ستارگان ، و غلامان در پيش و اتباع و حشم در عقب روان گرديدند ، به اين تهيّه روانهء بازار بنى قينقاع شدند ، پدر سلمى و اكابر قوم او با